تبليغاتX
 بنام یکتای عالم

 

هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني. مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد. پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدي. خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود. و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد. چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا. خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت. ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور. سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد.


 

نوشته شده توسط سیروس در پنجشنبه 10 مرداد1387 ساعت 22:53 موضوع حکایتهای آموزنده | لینک ثابت


ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .
یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .
روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .
رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند!!!


 

نوشته شده توسط سیروس در سه شنبه 7 خرداد1387 ساعت 17:16 موضوع حکایتهای آموزنده | لینک ثابت


يك روز به يادماندني...

 

ماجراي عينك آفتابي

 

         هفته ي پيش تعطيلات آخر هفته رو به همراه تعدادي از همكلاسي ها رفتيم جنگل هاي گيلان... جاي دوستاني كه نيومدند خيلي خالي بود ...  چرا كه خيلي بهمون خوش گذشت و يكي از به يادماندني ترين تعطيلاتي شد كه تا به حال داشتم.
         شايد يكي از دلايلي كه اين اردو رو از ساير اردوها متمايز مي كنه اين باشه كه، اين ترم، ترم آخريه كه در كنار دوستانم هستم....
                                                        خوب بگذريم...


يك اتقاق جالب در اين اردو برام اتفاق افتاد گفتم شايد براي شما هم جالب باشه...

 

جنگل هاي گيلان...


ماجرا از اين قرار كه:
          ساعت تقريبا 6 صبح بود كه سفر يا بهتره بگم كوه نوردي رو، شروع كرديم. هوا خيلي عالي بود، خنك و پاك، بطوريكه روح آدم رو سرمست مي كرد. مسير هم آنقدر زيبا بود كه آدم احساس مي كرد وارد بهشت خدا شده.
          تقريبا بعد از 5 ساعت كوه نوردي به نزديكي مكان مورد نظرمان (مشه سوئي)رسيديم. بچه ها حسابي خسته شده بودند. ما در بالاي كوه قرار داشتيم و قرار گاه در پاي كوه. براي اينكه يكمي خستگي در كنيم در زير سايه ي يك درخت فندوق استراحت كرديم. در همان موقع يه چند تا عكس دسته جمعي هم براي يادگاري انداختيم.
           سپس دوباره به راه افتاديم، تا اينجاي مسير، شيب كوه ها طوري بود كه در بالا و پايين رفتن از اونا آدم خيلي دچار مشكل نمي شد، اما...
           اما قسمت آخر مسيرمون، شيب خيلي تندي داشت (حداقل 45 درجه و در بعضي جاها حتي به 70 درجه هم مي رسيد) و ما بايد بيش از نيم ساعت اين مسير پرپيچ و خم شيبدار رو طي مي كرديم تا به پايين برسيم.
          خلاصه اخر سر، اين مسير هم با موفقيت طي شد و به قرار گاه رسيديم.در همان لحظه ي اول كه رسيديم پاي كوه، احساس كردم چشمام داره مي سوزه و يه چيزي كم دارم...
واي خدا... عينك آفتابيم گم شده بود (عينكم خيلي برام باارزش بود نه از بابت بهاء و قيمتش بلكه چون  چشمام به نور خورشيد خيلي حساسن  و نمي تونم تو روزهاي آفتابي اونارو بصورت كامل باز كنم، احساس بدي بهم دست داده بود)... 

           اما اونقدر خسته بودم كه ديگه ناي راه رفتن نداشتم. براي همين به خودم گفتم بهتره كه فعلا بي خيال عينكم بشم و اين يكي دو روز تعطيل رو در كنار دوستان خوش بگذرونم .همه چيز عالي بود و هيج كمبودي نداشتيم (دست بجه هاي تداركات درد نكنه...) وسايل ها رو از كوله هاي سنگينمون بيرون آورديم و همونجا چادر زديم.
           روز اول به خوبي و خوشي سپري شد  و بچه ها با دوش گرفتن در آب گرم طبيعي و تفريحات سالم ديگر كاملا خستگيشون رو در كرده بودند (منم يكي از اونا...) اما من هرچند وقت يكبار كه آفتاب چشمام رو اذيت مي كرد به ياد عينكم مي افتادم.
          فرداي اون روز كه از خواب بيدار شدم يه حسي بهم گفت كه چرا نميري دنبال عينكت!!! عينكت همين بالاي كوه... همونجايي كه عكس انداختين، همونجا افتاده... فقط كافيه يه ساعت وقت صرف كني و از همون مسير پرپيچ و خم بالا بري. همون لحظه بود كه تصميم گرفتم كه برم دنبال عينكم.

          رفتم پيش دوستان و با چند تا از اونا كه نسبت به بقيه بيشتر صميمي بودم قضيه رو در ميان گذاشتم و ازشون خواستم كه همراهم بيان ،  اما....
          اما هر كدوم از اونا يه بهونه اي آوردن تا همراه من نيان (البته حق هم داشتند، چون واقعا مسير دشوار و خسته كننده اي بود... اما خودم فكر مي كردم كه دوستيمون بيش از اينها ارزش داشته باشه)

يكي مي گفت: اصلا از كجا مطمئني كه عينكت همونجايي افتاده باشه كه ميگي!
ديگري مي گفت: ارزش نداره اين همه راه رو، اونم راه به اين سختي رو به خاطر عينكت دوباره برگردي.
اون يكي مي گفت : ديشب باد خيلي شديدي مي اومد، حتما باد اونو با خودش برده...
يكي ديگر از دوستان مي گفت: حتما تا الان كسي از اونجا رد شده و عينكت رو برداشته...
دوباره يكي از اونا مي گفت: از اون مسير گاوها و حيوانات ديگه زياد رد ميشن و احتمالا عينكت زير پاي اونا خرد شده.
و باز ديگري مي گفت : بابا تو كه اينقدر خسيس نبودي ... وقتي برگشيتم يكي ديگه برا خودت بخر....
باز اون يكي ديگه مي گفت: شرط مي بندم كه نمي توني عينكت رو پيدا كني، اگر پيداش كني من فلان كار رو ميكنم....
           جالب اينجا بود كه حرف هاي هيچ كدوم از اونا هيچ تاثيري روي من نداشت چون باورم بهم مي گفت: عينكت همونجاست و تنها كافيه بري بالا و برشداري...
          وقتي كه ديدم بچه ها براي اينكه با من نيان دارن كم كم دارن چرت و پرت ميگن بي خيالشون شدم و تصميم گرفتم كه تنهايي برم.موقع رفتن يكي ديگر از دوستانم  (آقا مسعود) رو ديديم كه در اون جمع منفي نبود.به خودم گفتم اونايي كه فكر مي كردم حتما باهام ميان نيومدن و مسلما اينم مثل هموناست پس بهتره فقط ازش خداحافظي كنم و برم. رفتم پيشش و قضيه رو بهش گفتم و خواستم خداحافظي كنم كه بهم گفت:
" كجا؟ وايسا با هم بريم." اين حرف رو كه زد خيلي خوشحال شدم. چون داشتن يك هم سفر  در همچين مسير خطرناكي خيلي بهتر از تنهايي رفتنه ...
         خلاصه اون جمع منفي رو ترك كرديم و شروع كرديم به بالا رفتن از اون كوه...مسير خيلي خسته كننده بو د مخصوصا كه روز قبلش هم بيش از 10 ويا شايدم 15  كيلومتر راه رفته بوديم .
وسط هاي مسير ديدم آقا مسعود خيلي كند شده و احساس خستگي مي كنه. بهش گفتم كه تو همينجا بمون من سريع ميرم بالا و برمي گردم اما اون راضي نشد ... دوباره بهش گفتم : پس تو آهسته آهسته بيا، منم سريع ميرم و بر مي گردم . اين دفعه آقا مسعود راضي شد.
         من با سرعت بيشتري نسبت به آقا مسعود راه افتادم .يه چيز جالبي كه در ارتباط با خودم ، افكار و باورهام وجود داشت اين بود كه اصلا به اين فكر نمي كردم كه نكنه يه وقت عينكم رو پيدا نكنم، بلكه فقط به خودم مي گفتم كافيه كه برم بالا و برش دارم...
        توي همين افكار بودم كه بالاخره رسيدم به مكان مورد نظرم. ديدم يك  شيء سياهرنگ داره برق مي زنه و اون چيزي نبود جز عينك نازنين خودم. دقيقا همون جايي افتاده بود كه فكرش رو مي كردم، خدارو شكر گفتم و سريع ورش داشتم و شروع كردم به پايين اومدن تا ديگه آقا مسعود مجبور نشه اين همه مسير اضافه رو بالا بياد.
          يه مقدار كه رفتم پايين ديدم كه آقا مسعود هم داره مياد. از اينكه مي ديد عينكم رو پيدا كردم  از من  هم بيشتر ذوق زده شده بود و در اون لحظه يك جمله ي قشنگ بهم گفت: " واقعا خوشحالم از اينكه مي بينم قدر وسايلت رو مي دوني و از اونا به بهترين نحو استفاده مي كني" منم از آقا مسعود براي اينكه در اين مسير همراه من بود و منو تنها نگذاشته بود تشكر كردم .
         سپس دوباره با هم مسير رفت رو برگشتيم و رسيديم به جايي كه چادر زده بوديم. بچه ها وقتي كه ديدن من عينكم رو پيدا كردم خيلي تعجب كردند و همينطور انگشت به دهن مونده بودند. هيچ كدومشون حرفي براي گفتن نداشت، منم چيزي به روشون نياوردم. فقط از اين بابت خوشحال بودم كه به حرف اونا گوش نكرده بودم،


از اين خاطره ي به ياد ماندني چندين درس گرفتم:


1- وقتيكه باور داري در يك كار موفق خواهي شد  به حرف آدماي با افکار منفی توجه نكن.
2- خساست رو بايد درست تعريف كنيم: به آدمی که صاحب چيزي باشه و ارزش اونرو بدونه و به راحتي از دستش نده خسیس گفته نمیشه... انسان همواره بايد قدر وسايلش رو بدونه و تا حد امكان از اونا استفاده كنه پس بهتر كه خساست رو اينجور تعريف كنيم:
خساست يعني اينكه انسان خودش (و يا شخص ديگر) به چيزي احتياج داشته باشه و توانايي كافي براي محقق ساختن اون خواسته رو داشته باشه ولي اون كار نكنه...(البته براي انسان هايي كه نسبت به خودشون خسيس هستند از يك اصطلاح ديگه هم استفاده مي كنن ...ديگه وارد جزئيات نيمشم).
3- آدما توي سفر شناخته ميشن و نبايد در مورد هيچ كس پيش داوري كرد.
4- انسان اگر بخواد فقط با حرف مردم زندگي كنه مطمئنا هيچ وقت به هيج جايي نميرسه و جز درجا زدن كار ديگه اي نخواهد كرد.


 

نوشته شده توسط حبیب در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت 9:16 موضوع حکایتهای آموزنده | لینک ثابت


شانس اول...


          بعضي وقت ها ما انسان ها در رسيدن به اهداف و ارزش هامون قدر فرصت ها رو نمي دونيم... فكر مي كنيم كه هميشه  فرصت بهتري در آينده وجود خواهد داشت و در واقع بخاطر طمعكاري خودمون، شانس هايي رو كه در خانه هامون رو ميزنه رو يكي يكي از دست ميديم. غافل از اين كه عمرمون درگذر و ممكنه كه در آينده  شانس و فرصت آنچناني نداشته باشيم.
          يك حكايت راجع به اين قضيه وجود داره  كه خيلي ازش خوشم مياد و هميشه هروقت شانسي به من رو بياره اين حكايت رو به خودم ياداوري مي كنم تا نهايت استفاده رو از موقعيت بوجود آمده ببرم
اميدوارم كه اين حكايت مورد پسند  و استفاده ي دوستان قرار بگيره.

 

 شانس اول...

 

شانس اول


جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود.
پدر دختر به چوان گفت: برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو ها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد جوان پذيرفت.
در اولين طويله كه بزرگترين در بود باز شد. باوركردني نبود... بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود.
گاو با سم اش به زمين كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت.

دومين در طويله كه كوچكتر از قبلي بود، باز شد. گاوي كوچكتر از قبلي از آن خارج شد و با سرعت حركت كرد.
جوان پيش خود گفت: منطق مي گويد اين را ولش كن چون گاو بعدي كوچكتر از اين است و اين ارزش جنگيدن را ندارد...
پس جوان اين بار نيز خود را كنار كشيد و گاو دوم نيز از مرتع گذشت.

سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر مي كرد ضعيف ترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود!!! پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دست اش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد، اما... اما گاو دم نداشت.

 

نتيجه: زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچ وقت نصيب مان نشوند. از اين رو سعي كنيد هميشه شانس اول را امتحان كنيد.


 

نوشته شده توسط حبیب در شنبه 10 فروردین1387 ساعت 13:33 موضوع حکایتهای آموزنده | لینک ثابت


گروه 99

(( زندگي پل است از آن عبوركنيد ولي روي آن چيزي بنا نكنيد. بودا ))
  
 
 پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: "چرا اینقدر شاد هستی؟" آشپز جواب داد: "قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه اي حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم..."
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : "قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است."
پادشاه با تعجب پرسید: "گروه 99 چیست؟؟؟"
نخست وزیر جواب داد: "اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید اين  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!"
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: "قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند. تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند. آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد" سکه را از آن خود کنند!!! این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد. آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند!!!


 

نوشته شده توسط سیروس در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 23:22 موضوع حکایتهای آموزنده | لینک ثابت


حکایت گاو تنها

 

          در کتاب گرانقدر مثنوی مولانا داستان کوتاه اما پر معنی و با محتوایی وجود دارد که من فکر میکنم زندگی خیلی از ما ها شبیه آن است:

داستان گاوی که به تنهایی در یک جزیره سر سبز و زیبا زندگی می کند و انواع غذاهای مورد نیاز یک گاو در آن به وفور موجود است و این گاو هر روز صبح تا به شب مشغول چریدن در آن میشود.

اما گاو شبها تا به سحر در اندیشه آن که فردا چه خواهد خورد و از غم روزی فردایش مانند تار مویی لاغر میشود . باز فردا برمیخیزد و همه ی صحرا را سبز تر و انبوه تر میبیند  و باز میخورد و تا به شب

دوباره فربه میشودو باز شبش همان غم می گیرد .سال هاست که او میبیند و باز به خدای خود و رزاق بودن او اعتماد نمی کند.مولوی با ظرافت خاصی نفس انسان را به آن گاو تشبیه می کند و دنیا را به آ«

جزیره:

"نفس آن گاوست و آن دشت این جهان     کو همی لاغر شود از خوف نان".

که چه خواهم خورد مستقبل عجب            لوت فردا از کجا  سازم طلب

سالها خوردی و کم نامد زخور               ترک مستقبل کن و ماضی نگر

لوت و پوت خورده  را هم یاد آر                 منگر اندر غابر و کم باش زار"

ما انسان ها نیز مانند آن گاو سالهاست که از سفره نعمات الهی میخوریم ولی افسوس که باز نگران فردای خویشیم.

هر کدام از ماها اگر نگاهی به گذشته زندگی خود  نگاه کنیم این نکته را خواهیم فهمید که خداوند متعال هرگز ما را از حیث روزی در مضیقه قرار نداده است مگر اینکه بعدا به نحو بهتری ما را

از روزی های خود بهره مند ساخته است.

پی نوشت:.

از این به بعد سعی می کنم از حکایت های مثنوی معنوی بیشتر  تو وبلاگ بذارم


 

نوشته شده توسط سیروس در دوشنبه 27 اسفند1386 ساعت 23:13 موضوع حکایتهای آموزنده | لینک ثابت


حکایتی از پائولو کوئلیو

مردی بهشتی در جهنم!

 


        حتما شما هم خیلی وقت ها با وجود اینکه سعی می کنین که سالم و درست زندگی کنید اما موقع نتیجه گیری چیزی جز ضرر عایدتون نمیشه. بطور مثال وقتی به یه نفر خوبی می کنید در عوض این کار خیرتون طرف بهتون بدی می کنه (به قول قدیمی ها: یاخشیلقا یامانلق). در چنین مواقعی احساس بدی به آدم دست میده. انگار کارهای خوبی که انجام داده هیچ ارزشی نداشته. اما اگه در چنین مواقعی حکایت زیبای زیر از پائولو کوئلیو یادتون بیافته دیگه همچین احساسی بهتون دست نمیده. منکه خیلی خوشم اومد. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

 

حکایتی از پائولو کوئلیو

 

يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

"با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند"


 

نوشته شده توسط حبیب در پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت 5:59 موضوع حکایتهای آموزنده | لینک ثابت


ظرف زندگی

حقیقت زندگی...

 

حقیقت زندگی

 

        پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟و همه موافقت کردند.سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست! "


 

نوشته شده توسط سیروس در یکشنبه 21 مرداد1386 ساعت 18:17 موضوع حکایتهای آموزنده | لینک ثابت


فضل خدا

       

        حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد . حكايت اين است :

        مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد . بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند )) . مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ )) كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )) . مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .)) مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود . اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .)) شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه درائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد


 

نوشته شده توسط سیروس در شنبه 23 تیر1386 ساعت 11:14 موضوع حکایتهای آموزنده | لینک ثابت


چرا ملا همیشه اشتباه می کرد؟

 

داشی چجگ ایچی موجگ (ضرب المثل ترکمنی)

 

        این روزا اغلب ما انسانها در مورد سطح سواد ، میزان ایمان و تقوا ، مال و ثروت و ... دیگران، فقط از روی ظاهر و قیافه قضاوت می کنیم. اما غافل از اینکه واقعیت یک چیز دیگه ای و این خود ما هستیم که در خواب غفلت به سر می بریم و از حقایق خبر نداریم. بهتره که داستان زیر رو بخونین تا کاملاٌ متوجه حرفهام بشین...

نادان تحصیلکرده

        ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌کرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سکه به او نشان مي‌دادند که يکي شان طلا بود و يکي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد.

        اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سکه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب مي‌کرد. تا اينکه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند.

        ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آورده‌ام.


«
اگر کاري که مي کني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند

 

هیچ وقت از روی ظاهر و قیافه در مورد دیگران قضاوت نکن...

 


 

نوشته شده توسط حبیب در سه شنبه 19 تیر1386 ساعت 2:47 موضوع حکایتهای آموزنده | لینک ثابت