تبليغاتX
 بنام یکتای عالم

 

اعتراضات یک نی نی 16 ماهه!!

هفت بند انتقادی بر عملکردهای روزمره یک جفت پدر و مادر!

 

 

پدر گرامی!

مباحثات به اصطلاح سیاسی شما با عباس آقا میوه فروش، ممکن بود به قیمت جاگذاشتن اینجانب بر روی یک گونی خیار گندیده تمام شود!

به نظر بنده؛

شما به عنوان یک طرفدار دوآتشه برنامه های مبتذلی چون «باغ خاله شادونه» و «اخبار بیست و سی»، اصولا نباید ادعای شعور سیاسی داشته باشید!

بعد از این حادثه به این نتیجه رسیدم که سیب زمینی بودن مامان گلم در زمینه سیاست، بزرگترین شانس زندگی غیر سیاسی من بوده است!

مادر عزیز!

سپردن شخص شخیص اینجانب، به دختر همسایه طبقه پایین، نقض آشکار کنوانسیون منع آزار کودکان بوده و قابل پیگیری در مجامع ذی صلاح می باشد!

نظر به اینکه؛ این وحشی بیابانی در غیاب شما و در اوج غلیان علاقه و محبت، اقدام به امر شنیع گاز گرفتن لپهای بی پناه بنده می نماید! تصور اینکه این لپهای صاب مرده، مثل لپهای سگ نفهم کارتون تام و جری آویزان شود، اصلا جالب نیست! اصلا!

 

پدر گرامی!

این حجم از زی زی بودن شما لکه ننگی بر بیست هزار سال تاریخ پر افتخار زندگی ذکور است!

مقایسه ابهت و جنم پدر بزرگ با زن ذلیلی شما، گاهی این توهم کذا را در ذهن آدم ایجاد می کند که؛ لابد نسل ما باید کهنه بچه هم بشوید!
مادر عزیز!

بنابر اصل پایستگی شصت پا، هیچ انگشت شصت پایی با خورده شدن تمام نمی شود! پس لطفا کاسه داغتر از آش نشوید و اینقدر با جیغ و داد و اخ و تخ، اذهان عمومی و خصوصی را مشوش نکنید! خوردن انگشت پا یک مساله داخلی بوده ولزومی به رسانه ای شدن قضیه نیست!

پدر گرامی!

کله صبح زمان مناسبی برای طرح بهانه «از صبح تا شب به خاطر یک لقمه نون سگ دو زدم!» نیست! بپر از سر کوچه یک قوطی شیر خشک بگیر! شیر خانومتان علیرغم عدم اعمال سهمیه بندی روی شیر، کفاف امورات ما را نمی کند!

مادر عزیز!

هنگامی که فوران آلام و مصائب عمیق فلسفی و غیر فلسفی روح لطیف بنده، در قالب گریه بروز می کند، لفظ «وق نزن بچه!» تعبیر چندان زیبایی برای این دست احساست اهورایی نیست البته!

لااقل از گریه های شما در هنگام مشاهده فیلمهای بی مزه هندی معقولتر به نظر می رسد!

__,_._,___


 

نوشته شده توسط سیروس در یکشنبه 25 اسفند1387 ساعت 19:7 موضوع بخش سرگرمی ها | لینک ثابت


دلم گرفته

شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
راه می رم دلم گرفته
پا می شم دلم گرفته
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم
باد زد و هوای منو برد
سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
محمد صالح علاء


 

نوشته شده توسط سیروس در سه شنبه 13 اسفند1387 ساعت 21:36 موضوع گلچین جملات قشنگ | لینک ثابت


بازگشت!

سلام بعد از مدت های طولانی دوباره تصمیم به بازگشت گرفتیم.انشاالله حبیب جان هم که سرش خلوت تر شده بتونه مثل همیشه با مطالب خوندنی و جالبش به وبلاگ برگرده همچنین مهندس کمال!

منتظر بازگشت قهرمانانه و جانانه دوستان هستم!

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی
خوش به حالم من هنوزم که هنوزه
یکی از اون کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم
(محمد صالح علاء)


 

نوشته شده توسط سیروس در دوشنبه 12 اسفند1387 ساعت 21:33 موضوع حرفهای خودمانی | لینک ثابت


بزرگواری یک کارگر

پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد.

وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.

 اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است.

 او درحین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد.

در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.

پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.

پیر زن از کارگر پرسید که شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟ کارگر جواب داد: «من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و  از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست. پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست. به همین خاطر به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کنم.» پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و گریه کرد. زیرا او می دید که کارگر فقط یک دست دارد.

 


 

نوشته شده توسط سیروس در پنجشنبه 4 مهر1387 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت


سیاه ... سفید ...یا خاکستری؟

خیلی بده که یه آدم بقیه آدم ها رو سیاه و سفید ببینه!!

منظورم ابنه که همه آدم ها دارای یه سری نقاط ضعف و قوت هستند و ما باید در برخورد با اونها همه ی این چیزها رو باهم ببینیم و فکر نکنیم که یک  آدم یا خوب مطلق هست یا بد مطلق.اگه کسی آدم ها رو با این دید ببینه که یا سیاهند و یا سفید و همه خصوصیات اونها رو اعم از خوب و بد با هم به رسمیت نشناسه نمی تونه رابطه ای مداوم با سایر  انسانها داشته باشه.

پس بهتره سیاه وسفید رو کنار بزنیم و همه رو خاکستری ببینیم.


 

نوشته شده توسط سیروس در سه شنبه 22 مرداد1387 ساعت 19:28 موضوع حرفهای خودمانی | لینک ثابت


شوخی!!!

 

        خيلي از ماها، از آدم هاي شوخ خوشمون مياد و سعي مي كنيم كه خودمون هم با اطرافيانمون شوخي كنيم. اما بعضي وقتها همين شوخي هاست كه مسائل جدي رو پديد ميارن و باعث بعضي كدورت ها ميشن. براي همين موقع شوخي كردن بايد خيلي مراقب باشيم. در واقع شوخي هامون بايد جوري باشن كه باعث بشن با هم بخنديم نه اينكه به هم بخنديم...

        در كتاب صميمت، تاثيرگذاري و نفوذ به نكات جالبي در ارتباط با اين موضوع برخورد كردم كه در زير آوردم.
        اميدوارم كه با رعايت اين نكات در هنگام شوخي كردن بتونيم زندگي شادي در كنار دوستان خود داشته باشيم...

شوخي و طنز موجب صميميت ميان شما و طرف مقابلتان مي شود اگر:
        1- هرگز با ارزش ها و آرمان هايش شوخي نكنيد.
        2- طنز شما كنايه آميز نباشد.
        3- در لابلاي صحبت هاي جدي مطرح شود.
        4- توأم با ظرافت و دقت باشد.
        5- زياده روي نشود.


 

نوشته شده توسط حبیب در جمعه 18 مرداد1387 ساعت 21:56 موضوع حرفهای خودمانی | لینک ثابت